تبليغاتX
نی نی کوچولو
عشقولانه
همه ی ارزش عشق به دوام و بقا و پایداری آن در تمام فراز و نشیب ها .

 رقابت ها و همراهی با جمع هاست .

کسی که معشوقش را محدود و در بند اسیر می خواهد

 طلایی را در اختیار دارد که در عیارش شک دارد .

 

"محک عشق همان دوام و بقای آن در تماس با تمام هستی و جریان زندگی است .."

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 10:1  توسط هلما | 
در دل خسته ام چه مي گذرد ؟

اين چه شوري است باز در سر من ؟

باز از جان من چه مي خواهند ؟

برگ هاي سپيد دفتر من ؟

 

من به ويرانه هاي دل چون بوم

روزگاريست هاي و هوي دارم

شيوني دردناك و روح گداز

بر سر گور آرزو دارم

 

اين خطوط سياه سردرگم

دل من . روح من . روان من است

آنچه از عشق او رقم زده ام

شيره ي جان ناتوان من است

 

سوز آهم اثر نمي بخشد

دفتري را چرا سياه كنم ؟

شمع بالين مرگ خود باشم ؟

كاهش جان خود نگاه كنم ؟

 

بس كنم اين سياهكاري . بس !

گرچه دل ناله مي كند . بس نيست ! 

برگ هاي سپيد دفتر من

از شما رو سياه تر كس نيست ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 22:10  توسط هلما | 

ای نگاهت نخی از مخمل و از ابریشم

چند وقت است كه هر شب به تو مي انديشم

به تو آري به تو يعني به همان منظر دور

به همان سبز صميمي به همان باغ بلور

به همان سايه همان وهم همان تصويري

كه سراغش ز غزل هاي خودم مي گيري

به همان زل زدن از فاصله ي دور به هم

 يعني آن شيوه ي فهماندن منظور به هم

به تبسم به تكلم به دل آرايي تو

به صبوري به تماشا به شكيبايي تو

به نفس هاي تو در سايه ي سنگين سكوت

به سخن هاي تو با لهجه ي شيرين سكوت

شبحي چند شب است آفت جانم شده است

اول اسم كسي ورد زبانم شده است

در من انگار كسي در پي ديدار من است

يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

يك نفر ساده چنان ساده كه از سادگيش

مي توان يك شبه پي برد به دلدادگي اش

يك نفر سبز چنان سبز كه از سر سبزيش

مي توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش

آه اي خواب گران سنگ سبكبار شده

بر سر روح من افتاده و آوار شده

در من انگار كسي در پي انكار من است

يك نفر مثل خودم عاشق ديدار من است

آه بي رنگ تر از آينه يك لحظه بايست

راستي اين شبح هر شبه تصوير تو نيست ؟

اگر اين شبح هر شبه تصوير تو نيست

پس چرا رنگ تو و آينه اين قدر يكيست

حتم دارم كه تويي آن شبح آينه پوش

عاشقي جرم قشنگيست به انكار مكوش

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 9:38  توسط هلما | 

 

در پهنه ی دشت رهنوردی پیداست

وندر پی آن قافله گردی پیداست ! !

فریاد زدم دوباره دیداری هست ؟؟

در چشم ستاره اشک سردی پیداست ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 20:0  توسط هلما | 
کودک نجوا کرد : خدایا با من صحبت کن .

 و یک چکاوک در چمن زار آواز خواند ولی کودک نشنید..

 پس کودک فریاد زد : خدایا با من صحبت کن .

 و آذرخش در آسمان غرید ولی کودک متوجه نشد ..

کودک فریاد زد : خدایا یک معجزه به من نشان بده و یک زندگی متولد شد ...

 ولی کودک نفهمید ..

 کودک در ناامیدی گریه کرد و گفت : خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم .

پس خدا نزد کودک آمد و او را لمس کرد .

 ولی کودک بال های پروانه را شکست و در حالی که خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد ...

................

اگه تو جای این کودک بودی می فهمیدی که خدا داره باهات صحبت می کنه

چی کار می کردی؟؟؟

اصلا دنبال نشانه ها می گردی ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 13:13  توسط هلما | 
به من می گفت اگر روزی جدا گردی

و با غیر آشنا گردی

چون غنچه ای نشکفته ای من

از آن دوری طاقت سوز می سوزم

و با خود در اندیشه

اگر روزی جدا گردد

و با غیر آشنا گردد

چو مرغ شب ز داغ هجرانش

تا سحر یک شب نمی پایم

ولی روزی رسید و ما

جدا گشتیم و من دیدم

                                                                                       نه او از دوری من مرد

نه من از غصه دق کردم .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 21:58  توسط هلما | 
ای که دور از من و در قلب منی

 با خبر باش که دنیای منی

شادیت شادی من

غم تو قصه ی من

با خبر باش که یادت نرود از دل من ....

 

برای سوگند عشق عزیزم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 9:16  توسط هلما | 
ز فراق سینه سوزت غم سینه سوز دارم

گل من قسم به عشقت نه شب و نه روز دارم

به دو گونه ی لطیفت به دو چشم اشک ریزم

                                                                        که به راه عاشقی ها زبللا نمی گریزم

به تو ای فرشته ی من گل من ستاره ی من

                                                                        که جدایی از تو باشد غم جاودانه ی من

چون تو در برم نباشی غم جاودان دارم

                                                                        تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 16:15  توسط هلما | 
از نبودنت می ترسم وقتی تو نگام نشستی

آخه تو شدی تمام رگ و پوست و هرچی هستی

آخه حس رفتن تو به من حس مرگ می ده

تو برو غمت  نباشه مرگ یه برگ رو کی دیده ؟

 

به جون هرچی ستاره ست می خوامت هرلحظه هربار

اما تو هستی و نیستی اینه راه و رسم اجبار

بی تو زندگی چه سخته قصه هام قصه ی درده

تک درخت سبز عشق هم بی تو بی روحه و زرده

 

شیطنت های نگاهت وقتی می شد آینه ی دق

بگو کی رسید به داد من بی قرار عاشق ؟

هرکی و هرکسی هستی رفتی تو عمق وجودم

دارم از عشقت می سوزم کاشکی عاشقت نبودم

+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 22:20  توسط هلما | 

چقدر دوست دارم به زمان نزديك بشم .

-        كدوم زمان ؟ چقدر دور ؟

زماني كه به اين دنيا پا گذاشتم . خيلي دور نيست .

يادمه تو بغل خدا بودم .

تو آغوش مهربونش داشت از اون دنيا باهام وداع مي كرد تا منو بفرسته تو

اين عالم خاكي .

چقدر خوش بوديم . يادش بخير.

-        چه ساعتي بود ؟

 

ساعت 20:35 دقيقه شب .

بعضي از فرشته ها داشتن خودشونو براي اذان آماده مي كردن و اسباب پذيرايي از نمازگزاران رو پهن مي كردن .

- كدوم روز از هفته بود ؟

دوشنبه بود. اگه اشتباه نكنم .

 

-        چه تاريخي ؟

19 .

در كدوم ماه سال ؟

مرداد . ( اسد )

آره ...خودشه . دوشنبه 19 مرداد ساعت 20:35 دقيقه شب .

من از يه عالم ديگه مسافر بودم و يه عالمه آدم زميني كه منتظر رسيدنم بودن ..

دوست دارم نزديك و نزديك تر بشم .آره ...

آدم اگه خودشو از گذشته خيلي دور ندونه براش بهتره ..

گذشته رو كمتر فراموش مي كنه .

 

-        چند سال پيش ؟؟

به سال شما مي شه هفده سال زميني . ولي اونجا خيلي بيشتر از اينها بودم .

 

-        كجا ؟؟

اي بابا ... دنياي قبلي رو ميگم ديگه ...

 

-        آهان .. خوب مثلا چقدر بيش تر ؟؟

نمي دونم . شايد از زمان خلقت آدم ...

 

-        يعني اون موقع تو هم بودي ؟؟

گفتم كه ...ديقا نمي دونم .

ولي فكر مي كنم منم بودم . درست يادم نمياد . آخه اونجا اصلا زمان مطرح نيست .

 

-        حالا تا كي مي خواي تو اين دنيا بموني ؟؟

نمي دونم . تا هروقت كه خدا بخواد .

هروقت دلش برام تنگ شه منو مي بره پيش خودش .

 

-        خودت چي ؟؟ دوست داري بري ؟؟

آره ... خيلي دوست دارم . ولي دوست دارم كامل بشم بعد برم .

آخه منم خيلي دلم براي خدا تنگ شد9 .

 

-        گفتي لحظه ي خداحافظي در آغوش خدا بودي ؟؟

آره .

 

-        خدا بهت چيزي نگفت ؟

چرا . آخرين لحظه تو گوشم گفت :

 (( برو عزيزم . ولي بدون من هميشه كنارت هستم و با توام .

خوب نگاهم كن تا فراموشم نكني . ))

تا امروز هم بودنش رو با خودم در لحظه لحظه ي زندگيم حس مي كنم ولي چهره ي مهربونش اصلا يادم نمياد .

خدا از ما زميني ها بهت چيزي نگفت ؟

نه..فقط وقتي داشتم براي اتومدن به اين دنيا گريه مي كردم گفت :

(( نگران نباش . يه فرشته ي مهربون تو اون عالم خاكي هست كه محافظ توست و ازت به خوبي نگهداري مي كنه . ))

-        ....... خوب ؟؟ اسمش رو نگفت ؟؟

چرا .... مادر ..

 

تولدم مبارك .....

 

 

خيلي دور نيست ..

 

فقط هفده سال زميني ...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 19:29  توسط هلما | 
این رو بدونید که به وجود تک تک شما عزیزان افتخار می کنیم .

واقعا خسته نباشید .

گل کاشتید .

به امید موفقیت های بعدی و افتخار آمیز شما .

برای همگی شما دوستای گلم آرزوی سلامتی و سعادت و سربلندی دارم .

همچنین خسته نباشید می گم به بقیه دوستانی که این مرحله سرنوشت ساز زندگی رو

پشت سر گذاشتن .

 

رتبه
زیرگروه ریاضی فنی
شهر
زیرگروه علوم تجربی
شهر
زیرگروه انسانی
شهر
زیرگروه هنر
شهر
1
سجاد فولادي
 تهران
غزاله شجاع‌‏طلب
رشت
 زهرا ساكياني
تهران 
هليانه ملكي‌‏پور 
تهران 
2
مهرداد شوكت‌‏بخش
تهران
مهرداد لاري
اصفهان
ساناز يوسفي 
مشهد 
شكيبا فدايي 
تهران 
3
مژگان قاسمي
 تهران
سيامك خاوندي
تبریز
 محمدرضا افشاري
تهران 
سنا بهنام 
تهران 
4
ژينو يوسفي
كرمانشاه
سارا اسلامي شهر
یزد
 ميلاد اكبري
سنندج 
زیرگروه زبان 
شهر 
5
فرزان فرنيا
تهران
نازنين برهمن
شیراز
حميدرضا اقدس 
کرمان 
 فرهنگ دانش‌‏فرد
شیراز 
6
آذرنگ گل‌‏محمدي
تبريز
مهدي يزدانيان
اصفهان
 نجمه‌‏طاهري
تهران 
آرش گبل 
تهران 
7
محمدمهدي كماني
تهران
پرستو ايران‌‏پرور
تهران
 زهرا بي‌‏رشك
تهران 
محمد انصارين 
تبریز 
8
حسن ابويساني
سبزوار
آرزو شفيعيون 
اصفهان 
عطيه عدناني 
 ساوه
 
 
9
اميرحسين تقوايي
ساري
 مريم فربد
تهران 
هانيه زراعت كار 
تهران 
 
 
10
ميرمهدي رهگشاي
تهران
سحر رباني 
اصفهان 
 پريسا پورمحمد
تبریز 
 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 2:59  توسط هلما | 
 

ولنتاین مسلمین:

 

امشب اولین شب جمعه ی ماه رجب است .

 

ماه محمد (ص) و علی (ع) بزرگ برادران اسلام .

 

 امشب لیله الرغایب است .

 

یعنی شب آرزوها .

 

شب عشاق.

 

شبی که در آن هر که به هر چه دلبسته باشد می رسد.

 

به شرط داشتن یک دل پاک.

 

نه ... خدا بزرگتر از اینهاست .

 

حتی غافلین را هم پذیراست .

 

البته به شرط ندامت.

 

در اول و وسط و آخر آن شب اگر حالی دست داد ما را هم فراموش نکنید

 

 

 

 

 

پیامبراكرم(صلی الله علیه و آله) فرمود:

 

ماه رجب، ماه استغفار امت من است. پس در این ماه بسیار طلب آمرزش كنید

 

كه خدا آمرزنده و مهربان است.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 18:33  توسط هلما | 

خدا رو می خوام نه واسه اینکه ازش چیزی بخوام

خدا رو می خوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه ی جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه ی زیبا و زشت

خدا رو می خوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو می خوام نه واسه روزای تلخ آخرم

خدا رو می خوام نه واسه سکه و سکوی و مقام

خدا رو می خوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشقارو خیلی دوست داره

خدا رو دوست دارم چون عاشق و تنها نمی زاره

خدا رو دوست دارم واسه اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم آخه همیشه لبخند می زنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم


خدا رو دوست دارم که می دونه ما عاشق همیم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:27  توسط هلما | 

روزی روزگاری پسرک فقیری زندگی می کرد که برای گذران زندگی و تامین مخارج تحصیلش

دستفروشی می کرد.ز این خانه به آن خانه می رفت تا شاید بتواند پولی بدست آورد.

روزی متوجه شد که تنها یک سکه 10 سنتی برایش باقیمانده است و این درحالی بود که

شدیداً احساس گرسنگی می کرد.تصمیم گرفت از خانه ای مقداری غذا تقاضا کند.

بطور اتفاقی درب خانه ای را زد.دختر جوان و زیبائی در را باز کرد.

پسرک با دیدن چهره زیبای دختر دستپاچه شد و بجای غذا ، فقط یک لیوان آب درخواست کرد.
 

دختر که متوجه گرسنگی شدید پسرک شده بود بجای آب برایش یک لیوان بزرگ شیر

آورد.پسر با تمانینه و آهستگی شیر را سر کشید و گفت : «چقدر باید به شما بپردازم؟ » .

دختر پاسخ داد: « چیزی نباید بپردازی.مادر به ما آموخته که نیکی ما به ازائی ندارد.»

پسرک گفت: « پس من از صمیم قلب از شما سپاسگذاری می کنم»سالها بعد دختر جوان به

شدت بیمار شد. پزشکان محلی از درمان بیماری او اظهار عجز نمودند و او را برای ادامه

معالجات به شهر فرستادند تا در بیمارستانی مجهز ، متخصصین نسبت به درمان او اقدام کنند.

دکتر هوارد کلی ، جهت بررسی وضعیت بیمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.

هنگامیکه متوجه شد بیمارش از چه شهری به آنجا آمده برق عجیبی در چشمانش درخشید.

بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بیمار حرکت کرد.

لباس پزشکی اش را بر تن کرد و برای دیدن مریضش وارد اطاق شد.در اولین نگاه اورا

شناخت.سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر برای نجات جان بیمارش اقدام کند.

از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از یک تلاش طولانی

علیه بیماری ، پیروزی ازآن دکتر کلی گردید.آخرین روز بستری شدن زن در بیمارستان بود.به

درخواست دکتر هزینه درمان زن جهت تائید نزد او برده شد.

گوشه صورتحساب چیزی نوشت.آنرا درون پکتی گذاشت و برای زن ارسال نمود.

زن از باز کردن پکت و دیدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود که باید تمام عمر را

بدهکار باشد.سرانجام تصمیم گرفت و پکت را باز کرد.چیزی توجه اش را جلب کرد.چند کلمه

ای روی قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:

                         «بهای این صورتحساب قبلاً با یک لیوان شیر پرداخت شده است»

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 12:56  توسط هلما | 
 
اگر هم تكراري باشه ، ارزش يكبار ديگه خوندن رو براي من داشت .
 
روزي مردي ثروتمند در اتومبيل جديد و گران قيمت خود با سرعت فراوان از خيابان كم رفت و آمدي مي گذشت.
ناگهان از بين دو اتومبيل پارك شده در كنار خيابان يك پسر بچه پاره آجري به سمت او پرتاب كرد.پاره آجر به اتومبيل او برخورد كرد .
مرد پايش را روي ترمز گذاشت و سريع پياده شد و ديد كه اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف پسرك رفت تا او را به سختي تنبيه كند.
پسرك گريان با تلاش فراوان بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو، جايي كه برادر فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب كند.
 پسرك گفت:'اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت كسي از آن عبور مي كند. هر چه منتظر ايستادم و از رانندگان كمك خواستم كسي توجه نكرد. برادر بزرگم از روي صندلي چرخدارش به زمين افتاده و من زور كافي براي بلند كردنش ندارم.
'براي اينكه شما را متوقف كتم ناچار شدم از اين پاره آجر استفاده كنم '.
مرد متاثر شد و به فكر فرو رفت... برادر پسرك را روي صندلي اش نشاند، سوار ماشينش شد و به راه افتاد ...
  در زندگي چنان با سرعت حركت نكنيد كه ديگران مجبور شوند براي جلب توجه شما پاره آجر به طرفتان پرتاب كنند!
 خدا در روح ما زمزمه مي كند و با قلب ما حرف مي زند.
 اما بعضي اوقات زماني كه ما وقت نداريم گوش كنيم، او مجبور مي شود پاره آجري به سمت ما پرتاب كند.
                     اين انتخاب خودمان است كه گوش كنيم يا نه!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:53  توسط هلما | 

روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از

بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هي چرا بين من و خدايم

فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم تو که عاشق

خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي....

 

 

منبع : http://biaaaaa2-2008.blogfa.com/

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 17:43  توسط هلما | 
این روزا بحث داغ کنکور و رقابت و دانشگاه و رتبه تو همه ی خونه ها هست .

یعنی یه جورایی همه ی خونواده ها یا این پدیده درگیرن .

استرس .آرامش . ترس . فراموشی . انگیزه . پشتکار . درس . تلاش . رویا . نگرانی .

آینده. اضطراب . دانشگاه . امید .  دلهره .  تحصیل . زندگی و ...

اینها از معدود واژه هایی است که این روزها عموما کنکوری های عزیز باهاشون سر و کار

دارن که بکار بردن اینها یا بهشون شور و امید میده و یا ................

ولی این افراد دو دسته اند .

دسته اول اونایی که از واژه های امید بخش و طلایی و مثبت استفاده می کنن .

دسته دوم هم کسانی که متاسفانه کلمات نا امید کننده و منفی رو به کار می برن .

و اگر میزان تاثیر به کارگیری این واژگان رو در موفقیتشون بدونن قطعا از گروه اول خواهند

بود .

هر چند خودم هنوز به این مرحله از زندگی نرسیدم ولی یه جورایی درک می کنم.

چون می دونم که روز به روز دارم بهش نزدیک تر می شم .

امروز صبح هم زمان شروع آزمون سراسری گروه ریاضی (( ۸ صبح )) از خواب بیدار شدم و

برای موفقیت همگی این بچه ها دعا کردم و براشون نماز خوندم .

 موفقیت در کنکور و دانشگاه عالیه و بی نهایت خوبه ....

اما در نهایت همه شون باید بدونند که کنکور و دانشگاه آخرش نیست . و خیلی راه های دیگه

برای رسیدن به موفقیت وجود داره .

و به قول عزیزی :

کوتاه ترین راه برای تسکین کنکوری ها دیدن افراد موفق و خوشبختی است

که حتی از جلوی دانشگاه هم رد نشده اند  .

 

یادمون باشه اگر در کنکور سراسری و آزاد شکست خوردیم جای جبران هست اما اگر خدایی

 نکرده از کنکور خدا رد بشیم دیگه هیچ جای برگشتی نیست .
 

آرزوی موفقیت برای همه ی شرکت کنندگان در کنکور را دارم

 

   

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:20  توسط هلما | 
یادمه کوچیک که بودم یه بار مادرم ازم پرسید : 

عزیزم بزرگترین آرزوت چیه ؟؟

 اون روز گفتم دوست دارم اون ستاره که از همه پر نور تره مال من باشه .

دوست دارم بگیرم بزارم روبروم و تا می تونم نگاهش کنم .

مادرم هم در جواب من لبخند نمکینی زد و سر کوچکم رو با دستای پر

محبتش نوازش کرد .

 

                   

کمی که بزرگتر شدم مادرم باز هم آن سوال رو ازم پرسید .

این بار گفتم دوست دارم ماه رو داشته باشم . می خوام مال من باشه تا تو

نورش غرق بشم.

                                             

 

بزرگتر و بزرگتر شدم . و باز هم مادر سوالش را تکرار کرد :

این دفعه گفتم : می خوام تمام گل های دنیا رو داشته باشم تا همه ی

زیبایی ها برای من باشد.

و باز مادرم لبخند زد .

                                             

اما روزی که مادرم چشمان زیبایش را برای همیشه به روی دنیا بست .... و

احساس کردم همه ی وجودم را در میان خروارها خاک قرار دادند .. 

اون موقع بود که تنها یک سوال از خودم پرسیدم :

بزرگترین آرزوی من چیه ؟؟؟

اون وقت بود که بزرگترین آرزوم تنها داشتن مادرم بود .

اون موقع آرزو کردم که فقط یک لحظه ی دیگه مادرم رو داشته باشم تا به

چشمان همچون ستاره اش و صورت ماهش نگاه کنم و زیبایی درونش را

 که به زیبایی همه ی گل های جهان فزونی داشت درک کنم.

 

چه حیف ..

روزگاری آرزوی امروزم را در کنار خویش داشتم و نمی دانستم که روزی به

بزرگترین آرزوی محال تبدیل می شود .

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 23:18  توسط هلما | 

                                                     

                                                 A mother like you

                                                          must be

                                                   the dearest of all

                                                  God "s creatings

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 18:39  توسط هلما | 

 

این هم یه عکس زیبا که من عاشقش هستم .

این عکس رو قبلا در یکی از پست ها گذاشته بودم .

ولی حالا به خاطر عزیزی در صفحه اصلی می زارمش .

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 16:7  توسط هلما | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
به شکوفایی گل

به نسیم سحرگاه سوگند

به غزل های وصال

به چراغانی شب

به نفس های تو در دهکده ی خاموشی

به دل آرایی شب بو

به هنرمندی آب

به بیابان خدا

دامن پر گل باد

به چمن زار طبیعت

به درختان سوگند

به نشاط بشری

به صداقت , دوستی

به شب و روز

و سیاهی و سپیدی سوگند

این همه خلقت او

از برای من و توست

از برای نفس هر انسان

و هر آن زیبایی که در این عالم هست

و خدای دوستی

و همه عشق و محبت

از برای من و توست

سینه ات پر کن از این گوهر خوش طینت خلق

سینه ات پر از این آیینه ی مهر و صفا

این همه هدیه به خلق

و کجاست شکر و سپاس ؟؟؟

از برای این همه لطف خدا ؟؟؟

پیوندهای روزانه
NEVESHTE
از آنتونی رابینز تا موفقیت
روانشناسی
دنياي رياضيات
عشق فلسفی..سیاستی عاشقانه
Relaxation
آخ دلم . نشكني ها ...
زن و زیبایی
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
پیوندها
عرفان كوچولو
دختراي گل رياضي( هلما و برو بچ )
مسافر خاطره ها(محبا)
فرشته هاي كوچولو(عاطفه)
سوگند عشق (فاطمه)
كران بي كران ( بهار )
ستاره ي آبي ( محمد حسين(پسرخاله نازم)
صداي آشنا
بهترين عكس ها از جواهري در قصر
خوابگاه علوم پزشكي شاهرود
هر چي شعره اينجاست..
غروب تا طلوع
زن متولد فروردين
زن متولد ارديبهشت
زن متولد خرداد
زن متولد تير
زن متولد مرداد
زن متولد شهريور
زن متولد مهر
زن متولد آبان
زن متولد آذر
زن متولد دي
زن متولد بهمن
زن متولد اسفند
مرد متولد فروردين
مرد متولد ارديبهشت
مرد متولد خرداد
مرد متولد تير
مرد متولد مرداد
مرد متولد شهريور
مرد متولد مهر
مرد متولد آبان
مرد متولد آذر
مرد متولد دي
مرد متولد بهمن
مرد متولد اسفند
انرژي هاي نا شناخته انسان
عاشقانه های نیما
عشق گمگشته ( يكي بياد پيداش كنه....)
معماي عشق( خيلي باحاله ها )
آبي ترين پسر دنيا
قصه دل تنگي من تو هستي
تك ستاره هفت آسمون
يه خلوت شلوغ
تست تمرکز
آناليز رياضي
يادداشتهاي يك دانشجوي رياضي
فكر برتر ( علي خير انديش )
ازدواج
پسرك تنها
مجله علمي سمپاد (بروبچ گل رياضي)
باشگاه دانش پژوهان جوان
و خداوند جهان را بر اساس رياضيات آفريد
سوالات مرحله دوم المپياد نجوم كشور در سال 1385
يك پزشك( دكتر عليرضا مجيدي )
تجسم كن/دگرگون كن
موفقيت در كنكور سراسري
مهندس سعيد عليپور
شب زفاف
learn _ EH
ღ.•**•.تنها ترین تنها منم.•**•.ღ
مهندسین دانشگاه ابوریحان
خاطره
بي صدا دوستت دارم
مهندس جليل ناصري
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

منبع کد اهنگ مینوس

بهترين کدهای موزیک و بهترين دانلودها در مينوس